تبلیغات اینترنتیclose
چند خط نوشته
چند خط نوشته
قالب وبلاگ

به قول جمال زاده

در گوشه ها و خفایای ذهنم می گشتم
می خواستم چند جمله راجع به نوروز وکودکی ام در شیرازان بنویسم
چیز زیادی دست گیرم نشد بیشتر غور کرد م فایده ای نداشت
جز اینکه یادم می آید هوا رنگ وبوی دیگری داشت حتی سالهایی که برف
روی زمین نشسته بود هم هوا تغییر محسوسی داشت گویی خورشید
نوروز با روزهای دیگر تفاوت داشت

چند دانه تخم مرغ که با ساقه یا ریشه گیاهی بنام رنّا س رنگ و تزیین

 

می شد یک سبزه که در قوطی سوهان قم یا (همان سوهان حاج حسین
صفایی و پسران)یا سینی رنگ ورورفته ای سبز شده بود
یک قرآن چند شاخه گل که گاهی همان شاخه های عزیز و دوست داشتنی بادامی بود
 که پر از شکوفه بود چراغ لمپایی روی تاقچه
آن هم ساعات اولیه صبح که نور اندک چراغ به سختی اطراف خود را روشن می کرد
گاه جعبه شیرینی یا گز اصفهان و احیا نا پشمک یزد
در اتاق ویرو وسا یر خانه های روستا نشان از عید و نوروز می داد
آنچه بیش از همه توجه ما بچه ها را جلب می کرد همان دید وباز دید های
عید بود شیرازان مانند بسیاری از روستاها وآبادی های دیگر به
دو بخش بالا وپایین تقسیم می شود بخشی که در کنار استخر وقنات
واقع است اصطلاحا (خونه بالا ) و قسمت ورودی ده از سمت اردستان (خونه پایین ) نامیده میشود
خونه بالایی ها که پدر من جزءِ این گروه بود با بزرگترشان یعنی دایی
آقا محمد جمع میشدند وبه منزل بزرگ خونه پایین یعنی مرحوم میرزا

ابراهیم می رفتنند این سید هم مردی روحانی وپیری روشن ضمیر بود و

گاه جملات طنز و زیبایی می گفت وجمع خوبی بود و این بار از

منزل ایشان حرکت می کردند و به منزل میرزا محمدعلی دیگر بزرگ ده می رفتند

و به همین ترتیب خانه ها را یکی پس

 

از دیگری سر می زدند تا آخرین خانه منزل عمو سید حسن که اکنون ایشان بزرگ
ده می باشد و در بین و میان راه ذکر صلوات و دعا و محبت و شادمانی بود .
اما منفعت ما از این قضایا این بود که هنگام بازگشت از هر خانه ای خانم خانه که اغلب
همان دایزه و عمه زن عمو و زن دایی و غیره بودند و به شکلی با ما نسبت فامیلی داشتند
جیب های مارا را از انواع تخمه و گندم بو داده و تخم مرغ رنگ شده و غیره پر می کردند
و چه طور می شد که یک بزرگی یک ریال عیدی می داد و آن وقت بود که از خوش حالی
در پوست خود نمی گنجیدیم .
و با این ترتیب نورزو برای ما روز عزیز و بزرگی بود چون می دیدیم که کینه ها
و کدورت ها از میان می رود و عشق و دوستی ها پیوند می خورد و مهم تر از همه
طبیعت بی جان روح وجان می گیرد و کوه و دشت و دمن برای بازی و تفریح ما آماده
می شود و باغات در بهار و تابستان محصول نو می داد و روح پاک و کودکانه ما
در آ سیرو گشت می کرد و خوش بودیم .
 
 
[ سه شنبه 16 خرداد 1391 ] [ 22:32 ] [ سید احسان طبا طبایی ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

آرشيو مطالب
امکانات وب
امکانات وب
امکانات وب
امکانات وب
امکانات وب